سلام...
امروز روز خسته کننده ای شده برام. از صبح که همش جنگ و دعوا بود تا الان که با همه یه سری دعوا کردم... واسه خودمم جالبه!
من خیلی وقته دارم یه زندگی جدید رو شروع میکنم اما "خودم" به دلیلی که منطقی نیست دوس ندارم بخشایی از گذشتمو بذارم کنار و آیندمو خودم بسازم. اما دیگه مجبورم این کارو بکنم. گذشته من هر چی بوده، بوده! نیست! تموم شد! :)
start of a new day!
اینو حتما دانلود کنید! اینترو کارای هنری بچه های یونیکده ما... کامینل سون :پی
http://www.4shared.com/get/100618911/8cde6c49/BME_BROADCASTING.html
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 19:43 توسط مهيار
|
خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا. دلم واسه همه خاطره هام تنگ شده. تلخ و شیرین. گاهی لازمه ریویو (review) کنی همه چیزو...
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:57 توسط مهيار
|
Boushehr in waiting for me... I know... I'm to come home....:p
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 21:13 توسط مهيار
|
چقد این روزا اینجا خلوته...
آسایش را میبینیم...:)
+
نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11:26 توسط مهيار
|
بعد از مدت های زیادی بازم دلم گرفته... ساعت 4 صبح چهارشنبه، 23 بهمن 87 هست و من واقعا نمیدونم چمه. بیخوابی زده به کلم و سر درد و بیداری های شبانه که هر چند وقت یکبار میاد به سراغم. اما اینبار به جای فکر کردن بیشتر ذهنم ریخت به هم... ذهنی که یک ساله داره یه موج شبه سینوسی با فرازهای با شیب آروم ولی فرودهای سریع رو طی میکنه... زندگیم روز به روز در حال پیشرفته اما گاهی یهو اونقدر میاد پایین که همه اون بالارفتن قابل چشم پوشی میشه...
من تو سبک نوشتنم از کسی تقلید نمیکنم جون اصولا اونقدر کتاب نخوندم که با سبک فرد خاصی آشنا باشم. کتابایی که میخونم text علمی و پزشکی و مهندسین و اصلا سبک ادبی ندارن و توشون خبری از این چرت و پرتایی که من نوشتم نیست...
اما واقعا مشکل من یه جای دیگست...
دارم فکر میکنم اما به نتیجه ای نمیرسم...
مدتهای زیادیه همش دارم سعی میکنم زندگیمو بهتر کنم. خیلیا میگن زندگیت خوبه خیلیا هم مخالفن اما در کل من میدونم که زندگی بدی ندارم. میلم به تغییرش به خاطر نارضایتی از وضع گدشتم نیست. نارضایتی از وضع آیندم داغونم میکنه... نمیدونم دارم به کجا میرم دارم چیکار میکنم...
مثلا اینو میدونم که اگه هیچ کار خاصی نکنم با این شیب کم اما نسبتا ثابتی که زندگیم گرفته میتونم به یه جاهایی برسم اما ارضام نمیکنه...
بذار یه فال حافظ بگیرم... همدم همیشه این موقع های من...
نغمه
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد/ نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی/ که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
...
نتیجه فال: کسی که با عشق و ایمان در زندگی قدم بر میدارد، اگر زر و زور هم نداشته باشد،خدا را که دارد،شما هم به کار و کوشش و خدا توکل کنید...
من وافعا خدا رو دارم؟ چقدر تا حالا تو زندگیم خدای خودمو تنها گذاشتم؟ چند بار شده که به حرفاش گوش نکردم و بهش اهمیت ندادم؟ آخه چرا؟ چرا زندگی من اینجوری شده؟
خودم همیشه به دوستام میگم با چراها کاری نداشته باشن، با چهها کار داشته باشن و بدونن چه خبره، نه اینکه چرا این خبره. اما وقتی که خودم سر درد میگیرم و حالم وخیم میشه، دیگه هیچی حالیم نیست...
یه زمانی تو جمع خودمون اسطوره انرژی و حرف زدن و شادی و اینا بودم اما چی شد اون مهیار؟ کجا رفت اون کسی که شاد بود، پر تلاش بود، زنده بود؟ کجا رفت؟!! دلم میخواست آه آخرین چیزی باشه که از این لحظات تجربه میکنم اما اینطور نیست... آه تازه اولین قانون من شده... دومین قانونم سنگ بودنه... محیت نمیکنم... البته اونطور که تو یلاگم تو 360 نوشتم محبت میکنیم همه به هم اما اونطوری که خودم دوس دارم... خبری از اون محبتا نیس دیگه... خبری از هیجان اینکه 3 روز تا 14 فوریه، روز ولنتاین یا 6 روز تا 29 بهمن، روز عشق ایرانی آریایی مونده... خبری حتی از خود من نیس...
میدونم کمتر کسی پیدا میشه که حرفای منو کامل بخونه اما نمیدونم چرا بازم میام اینجا و مینویسم... آدما اصلا عوض نمیشن... این نتیجه ای هست که خودم از زندیم گرفتم.. هر اشتباه هر کدوم از ما هر چقدرم که کوچیک باشه میتونه تا آخر عمر گریبانمونو بگیره و لهمون کنه و داغونمون کنه...
اه بسه... دوس ندارم حرف تکراری بزنم... اما نمیدونم یه حس مشابه و همیشگی 2-3 ساله رو چطوری میتونم با کلمات جدید بیان کنم... بهتره که سکوت کنم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 4:15 توسط مهيار
|
سلام. یه چیزی نوشتم. خوشحال میشم اگه بخونیدش و نظرتونو بگید.
دختر و پسری بودن که همدیگرو میشناختن. پسره خیلی دختره رو دوس داشت اما
دختره نه! مثل همه قصه های دیگه دختره توجهی به پسره نداشت و پسره سرشار
از خواهش و تمنا و تقاضا... تا این که روزی بعد از مدتها اتفاقی همدیگرو
دیدن. دختره خیلی عادی برخورد کرد اما پسره سرریز از احساسات و شادی شده
بود. دوید سمت دختره. خواست اونو بغل کنه اما دختره نذاشت. خودشو کشید
کنار... وای که چقد اون پسر له شد تو اون لحظه...ء
پسره
رفت... رفت و دیگه هیچوقت بر نگشت. هیچکس، حتی نزدیکترین دوست اون پسر هم
نفهمید که چش شده. فقط خودش بود که میدونست غم فراقه که داغونش کرده. اما
چه فراقی؟ فراق چه معنی داره وقتی هیچ وصالی نبوده؟ این یکی از میلیونها
سوالی بود که ذهن اون پسر رو به خودش مشغول کرده بود و نمیذاشت زندگی
عادیشو بکنه... عادی که هیچی زندگی غیر عادی هم نمیتونست داشته باشه...
روز به روز داغون تر و فرسوده تر شد. یه جوون 25 ساله که اگه کسی میدیدش
نفرین میفرستاد به هر کسی که بگه کمتر از 50 سال داره... اما اون...ء
سالها گذشت. دختره بعد مدتها تازه فهمیده بود یه جایی تو قلبش سوراخه...
یه عشق... یه علاقه... یه کسی که خواست و نخواست و نبود... فهمید این، جای
همون پسرست... خیلی دلش تنگ شده بود. مدتها دنبالش گشت. ردشو گرفت. فهمید
از اون شهر رفتن. دنبالشو گرفت. ردشو گرفت تا بالاخره... مامان اون پسر رو
دید. شکسته شده بود. هر چی باشه چند سال گذشته بود. سراغ پسره رو ازش
گرفت. اشک از چشای مامانه سرازیر شد... " پسرم..."ء
آره،
نتونسته بود دووم بیاره. نه، اشتباه نکن. هنوز اونقدر ضعیف نبود که خودکشی
کنه اما اونفدر ضعیف بود که دیگه نتونه ادامه بده
دختره
داغون شده بود... افسرده... نتیجه چند هفته گشتن و سفر کردنش شده بود یه
مشت خاک و استخون، که حالا حتی مطمئن نبود اون خاک و استخون هم بخوانش...
نمیدونست چیکار کنه... چند ماه گذشت و نتونست کنار بیاد و فراموش کنه پسره
رو... تنها راه چاره رو تو این دید که به زندگی فلاکت بارش خاتمه بده...
اما درست شبی که تصمیم گرفته بود صبحش خودشو راحت کنه، یه خواب دید... یه
خواب قشنگ...ء
پسره از دور میومد. دستشو دراز کرد به سمت
دختره. دختره هم همینطور. دست همو گرفتن... تو یه محیط بزرگ و قشنگ که
هیچکی نبود جز اون 2 تا. اما این همش یه خواب بود... دختره میدونست. پسره
از دختره خواست که خودشو نکشه. گفت که راحت باشه و سعی کنه زندگیشو
بکنه... دختره هم قبول کرد
صبح شد. از خواب بیدار شد. انگار
راحت شده بود دختره بیچاره. بار سنگینی از رو دوشش نشسته بود زمین. حس
میکرد با انرژی که از این خواب و از حرفای پسره گرفته میتونه سالها زندگی
کنه. شاد شده بود. همه تعجب میکردن از اینکه این، همون دختر روزهای پیش
باشه. اما اون میدونست همه اینا یه خواب بوده. کاشکی خواب نبودن. کاشکی
اون پسره هنوزم بود. کاشکی تو دنیای واقعی دستشو میگرفت
شب
شد. دوباره خوابید. به این امید که بازم خواب پسره رو ببینه. اما ندید. یک
شب دیگه، دو شب دیگه، چندین هفته گذشت.. بالاخره خوابشو دوباره دید. این
بار قشنگ تر از قبل. زیباتر از کل گذشته ای که برش گذشته بود... اما اون
نمیخواست که اینا همه فقط یه خواب ساده باشه...ء
صبح هر کسی
که دختره رو میشناخت رو سر دختره بودن. پزشکی هم که با اورژانس تازه رسیده
بود، گفت که ساعت هاست تموم کرده. یه ملحفه سفید کشیدن رو سرش. همه گریه
میکردن. اما دختره لبخند زده بود. اون راضی بود از این خوابی که هیچوقت
ازش بیدار نشده بود...راضی بود
* اولین نوشتمه. ایراداشو بهم بگید تا برطرف کنم. مرسی...:لبخند
+
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:42 توسط مهيار
|
هر اومدنی هست و یه رفتنی...
گرچه فک کنم هیچکسی اومدنم رو حس نکرد... اما رفتنم رو حس خواهند کرد... چون متفاوت میروم.... تا به همیشه میروم...
دلت که میگیره، بلاگفا جای خوبیه... اما فقط وقتایی که دلت میگیره... و نه وقتایی که دلت نمیگیره...
+
نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 15:43 توسط مهيار
|
عزیز من! خوشبختی، نامه ای نیست که یک روز، نامه رسانی در خانه ات را بزنده و آن را به دستان منتظر تو بسپارد
گاهی، چه بخوایم و چه نخوایم، خوشبختی ازمون فاصله میگیره و
ما به تنهایی نزدیک میشیم. اونقدر که برامون قابل باور نیست... و این
وضعیت الان منه...
+
نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 1:50 توسط مهيار
|
سلام!
انگار اومدیم بوشهر خرید! هه!
صبح که با خواهرم رفتیم شلوار و تی شرت گرفتم، همینجوری الکی! دوس داشتم:زیون! عصر هم رفتم ساعت خریدم!

تیسوت، PR50
در بدو ورود به بوشهر...!!!
در روزهای آتی بیشتر گشت خواهیم زد!!!
پیشنهادات برای الافی پذیرفته میشود!!!
--------------------------
ویرایش : آره فرق میکنه! بگو اسمتو! اینجوری عصبی میشم. مرسی از همکاریت:)
+
نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 1:33 توسط مهيار
|
سلام دوستان. عذر میخوامک از اونا که نظر داده بودن که جواب نظراشونو ندادم. همین الانشم کلی گرفتارم:(
امشب میام بوشهر! ساعت ۷:۴۰ پروازمه به سمت خونه... دلم برای همه چیز تنگ شده... و همینطور برای خیلی از دوستام...
از این به بعد بیشتر میام اینجا! به امید موفقیت همه دوستای گلم... :*
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 10:3 توسط مهيار
|
مشکلات ما که تمومی نداره...!!! اما شکر میکنیم خدا رو همیشه...
همه چیز داره به لطف خدا به نحو احسن جلو میره...
فقط تنها مشکل زندگیم الان اینه که بدونم این آدمی که کامنت مبذاره، انگلیسی هم مینویسه کیه! با خودم عهد کردم فقط همین یک بار بژرسم ازش که کیه و تمام... اگه گفت که مرسی، اگه نه دیگه هیچی! فک نکنم در اون صورت بتونم کاری بکنم براش...
شاد باشید همه دوستانم... راستی، ۲ام میام بوشهر... آخیش....:نیشخند
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 23:2 توسط مهيار
|
ایم مسج رو تایپ کردم اما نمیدونستم واسه کی بفرستم... میذارمش اینجا:
T.tish!
ميدوني، خيلي تنهام. ولي با اين گاهي دلم ميخواد رو اين کره خاکي هيچکس نباشه.
هيچکس حتي خودم... ما آدما، هيچکدوم لياقت زندگي کردن نداريم
هيچکدوممون حق زنده بودنو نداريم. چون به زندگي، حتي به اوني که بهمون زندگي داده خيانت کرديم
لياقت ما همون جهنميه که خدا آماده کرده
نامردي، دروغ، رياکاري، عوام فريبي و از اون بدتر خودفريبي
چه گناهايي از اينا سنگين تر؟
چه دردي بزرگتر؟ بزرگتر از اين که ما حتي اندک شجاعتي واسه مقابله با حقايق زندگيمون ندريم؟
تا کي مردم فريبي؟
تا کي خود فريبي؟
کاش وداع با زندگي اختياري بود... کاش
این...!
+
نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 1:29 توسط مهيار
|
after a long time!
hi! it was a long tme I hadn't come here! today I came and resolved something! I have found my way, I think completely, and NOW I'm going to start! good luck All my friends!
see me more here:
http://360.yahoo.com/mahyar2012
babye...
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 19:18 توسط مهيار
|
دیگه کمتر میام نت. چون دیگه میدونم چی میخوام... و باید چیکار کنم که بهش برسم...
اینترنت همیشه در دسترسم هست. هر کی کاری داشت بهم بگه آن میشم. فک کنم تقریبا همه شماره موبایلمو دارن. اگه کاری باهام داشتید بگین آن میشم. اما در حالت کلی دیگه کمتر میام نت...

وقتی که احساس میکنی دیگه وقتشه... اون وقته که واقعا دیگه وقتشه! باید استارت رو بزنی و بری اونجایی که میخوای...
فک کنم دیگه الان وقتشه به اون چیزایی که میخوام برسم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 14:22 توسط مهيار
|
اااااااااااااه
وقتی یکی گند میزنه به اعصابت.....
******؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!!؟!!*!؟*!*!*!؟*!*؟*!؟*!*!؟!؟*!*!*؟!//
اااااااااااااه..........
+
نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 22:5 توسط مهيار
آخه کدوم انسانیه که به خودش اجازه میده این مدلی بیاد رو اعصاب من قدم بزنه و بره؟ ها؟ آخه من نمیفهمم، آره تو راس میگی! من عاشقا رو قبول ندارم. میدونی چرا؟ چون از عشق تو و امثال تو خیری ندیدم. ای خدا...
چیکار کنم آخه؟ نفرین کنم؟ دوس ندارم چون برمیگرده به خودم. تیریک بگم بهت، چی بگم بهت آخه؟ ها؟ خدایااااا.... منو بمش راحت شم از دست این آدما....
ماجرا چیه؟ یکی تو این پست: http://titish.blogfa.com/post-141.aspx یه کامنت داده، کامنت نهم. اینم متنشه:
kash mydoonestam kie ke eshgheto nadide mygyre
kash mydoonestam kye ke asheghete
aghe oon ashegh bazam myad inja mykham besh begam asheghy fayde nadare
akhe in mahyar eshgh o ghabool nadare
asheghar o doost nadare
asheghesh boodam
vasash joon mydadam amma eshgham o nadyde gereft
khodam o leh kard
gozashte o hal o ayandam o tabah kard
az man myshnavy besh nagoo ashegheshy
akhe badtar mykone
naboodet mykone
movazebe khodet bash
bye
....
..............
rasty age bedoonam kye ke eshghesho nemybyne
ya mybyne nemyfahme khafash mykardam
akhe hanoozam asheghesham
.................
فقط اگه بفهمم کی هستی، و فکرم هم دزست باشه....
خدایااااااااااااااا.........
ویرایش:
1. فقط دعا کن حدسم اشتباه باشه
2. دوستان! لطفا به نصایحش گوش کنید. آره من نامردم و من عاشقا رو دوس ندارم و من دل میشکونم. همینه که هست.
3. مگه من ازت خواستم زندگیتو بریزی پای من؟ ها؟
4. راحت میکنم آخر یه روزی، همین روزا، هودمو از دستت و تو رو هم راحت میکنم از خیال خودم...
راستیییییی!!!!!!! به این وبلاگ تو بخش ادبی فرهنگی انتخاب بهترین وبلاگ های بلاگفا رای بدید!
http://www.niluyemordab.blogfa.com
خداییش خوبه!!!
+
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 22:11 توسط مهيار
|
سلام!
مشکلاتم داره یواش یواش حل میشه! همشون!!!
روز جمعه هفته پیش : رفتیم با بچه های بوشهری مقیم مرکز کوه، طرفای دارآباد! خیلی خوش گذشت!!! جای همه بچه های بوشهری خالی بود.
واحدای این ترمم ایناست : دینامیک، مقاومت مصالح، مدار الکتریکی، برنامه نویسی، ریاضیات مهندسی، عرفان عملی در اسلام، آز فیزیولوژی، آز فیزیک2 !!!
لوله شدیم این ترم! 19 واحد دارم، دهنم آسفالت شده! هیچی از اول ترم تا حالا نخوندم اما اونروز داشتم با یکی از دوستان کارشناسی ارشد صحبت میکردم، تحلیل کردیم درسا رو! دینامیک و مدار که میتونم جمعشون کنم، سخت نیستن زیاد:دی برنامه نویسی هم که خب، سخت نیست زیاد! شکر:پی! مقاومت مصالح هم میتونم به یه جاهایی برسونمش آخه خیلی مشکل نیست. عرفان هم که درس عمومیه، هیچی! آز هم که فقط خرکاری گزارش کار نوشتن و این حرفاست! در کل آز هم سخت نیست!() میمونه این ریاضیات محترم مهندسی که لوله نموده ما را! میرم سر کلاس هیچی حالیم نمیشه! میام بیرون، میخونم، آماده میشم، فرداش میرم سر کلاس دوباره هیچی بلد نیستم! ای خدا... از بغل دستیم میپرسم سری فوریه چیه؟ روم میخنده میگه ریاضیات مهندسی داری یا همینجوری نشستی اینجا؟!!! منم که فقط تعجت و عذرخواهی و .... بازم نمیفهمم!!!
دنبال کارم! خیلی دوس دارم یه کاری چیزی پیدا کنم! از همینجا هم اعلام میدارم فردی هستم وارد به کارهای کامپیوتری از خیلی جهات، دارای روابط عمومی قوی، دارای قدرت تدریس دروس دوره دبستان، راهنمایی، دبیرستان، پیشدانشگاهی، المپیاد(:دی :سوت) و ...!!! حقشه من بیکار باشم؟ حقشه من انگل جامعه باشم؟ ها؟! :ناراحت
جدیدا روابط عمومیم که یه مدتی دچار مشکلات کلی شده بود داره درست میشه! خوشحالم کلا دیگه! با همه خوبم! به قول پویا: "زندگی قشنگه، زندگی زیباست! همه چیز خوبه! ما شادیم! ما خوشحالیم!"
لپ تاپم پر شده:دی! 180 گیگابایت حافظه، الان 700 مگش خالیه! بیچاره له میشه تا میاد بالا! باید یه Nero هم بریزم روش که بشینم و رایت کنم هر چیزی که دارم! 17 گیگابایت عکس و فیلم خونوادگیه! 9 گیگ آهنگ طبقه بندی شده، 5.5 گیگابایت آهنگ آرشیو نشده (حالا بماند که رو پی سی خونه چقد موزیک دارم!) ، 30.7 گیگابایت سریال Lost (هر 4 سیزن!)، 13.2 گیگابایت فیلم که هیچ کدومشم ندیدم:پی (به جز یه تعداد کمی که خب!!!!)
اینا رو میشه رایت کرد. یا مثلا یه package حدود 4.31 گیگابایتی، به اسم full biology collection که مجموعه 252 تا کتاب بیولوژی هست همشم دانلود کردم:پی!!!
حدود 190 تا "چیز" هم روش اینستال شده که اونا هم 17 گیگابایت جا گرفتن! اعم از بازی و برنامه و غیره:دی! فابلهای علمی و تحقیقاتیم که 6 گیگه. 7 گیگ هم گزارش تصویری بود که از همایش مهندسی ورزش خودم گرفتم! ای خدا! رایتر بیار باقالی بار کن!!!
(جمع اینا که گفتم بیشتر از 180 گیگ نشد؟!!!!)
با هم اتاقیام هم که خوبم! اونا هم با من خوبن. همه با هم خوبیم! همه با هم خوبن!!!!
دیگه چی بگم؟! همین دیگه! زندگی خوشگله کلا! جدیدنا خوشگلترم شده. قربون خدا برم که کارش اینقدر درسته...!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 0:35 توسط مهيار
|
Va moshkelat be behtarin shekle momken hal mishavand!!! soon on the details!!! alan farsi nadaram, koli kuke shodam! be zudi detail mizaram... felan!
+
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 19:20 توسط مهيار
|
از اونجایی که روان ندارم صفحه اول فعلا همین باشه بسه...
تمام...
دوستانی که مشکل دارن لطفا نظر ندن. خب؟!!!!
:-< / :-w
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 21:23 توسط مهيار
|
سلام. ما یه نشریه دانشجویی به اسم "شریان" داریم با یه وبلاگ که خودم درستش کردم:
شریان - http://sharayan.blogfa.com
اگه ممکنه بهش سر بزنید و حمایت کنید مارو :دی! لینک رو هم بدید به پیوند وبلاگهاتون لطفا! شمن اینکه اگه برید و بخونید مطالبی رو که داخلش نوشتم، احتمالا خوشتون بیاد. یه جورایی میشه گفت یه نشریه علمی آنلاین دانشجویی هست دیگه! خلاصه، حمایتمون کنید:پی!!!
پی نوشت خصوصی : جناب "یک عاشق" !!!! جدا فک کنم دیگه خواننده های بلاگ خسته شدن از این کاراها!!! خب تو که نظر خصوصی گذاشتنو یاد گرفتی، منم آدمی نیستم که افشا کنم نظراتو! اگه چیزی هست بگو، اگرم نه که هیچی! اما اگه چیزی هست بگو حتما ها! برات خوب نیست زیاد خودتو نگه داری :دی! بعدشم، وقتی میگم عاشق نشدم بگو چشم! من دروغ نمیگم! منکر این نیستم که خیلی احساساتیم و گاهی احساساتم فوران میکنه، اما عشق نه. اگرم چیزی بوده مال دوران جاهلی بوده الان کلی عوض شدم. واسه همینم هست که دیگه کاری زیاد به اطرافم ندارم و میگی باید متوجه شده باشم، میگم نشدم! بابا حداقل ایمیلتو بده اینجوری که دهن دیگرون سرویس میشه :دی منتظر جوابتم!!!:دی :پی
+
نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 21:15 توسط مهيار
|
امروز تو خووابگاه خیلی به ما خوش گذشت. ما خیلی روز خوبی را سپری نمودیم:دی!!
صبح که از خواب بیدار شدم و خیلی همه جیز میزون بود. یکمی درس خوندم بعد نشستم پای لپ تاپ و شروع کردم به دانلود. چی؟ دو تا فایل کمپلکس. یکی Dorland Illustrated Medical Dictionary که سه پارت بود هر کدوم حدود 100 مگابایت. یکی دیگه هم Biology Books Collection که مجموع یه عالمه کتاب بیولوژی هست و کلی به دردم میخوره. اونم 39 پارت داره که هر کدوم 100 مگابایته. در کل 3.9 گیگابایت که اگه unzip بشه میشه 4.31 گیگابایت.
با Mozilla Downloader و GetBot دارم دانلود میکنم...!! لوله کردم اینترنتو! در طول یک روز گذشته هم بالغ بر 500-600 مگابایت کتاب و مقاله در مورد سلول بنیادی و مهندسی پزشکی و نشریه آشوب و خیلی چیزای دیگ :دی
ناهار هم که خودمون ماکارونی درست کردیم. وای پسر عالی شده بود. آبکش کردیم. کلی دونه دونه شد. مایعش رو هم با رب و نمک و روغن تفت دادیم. تهشم یه تهدیگ مشتی گذاشتیم و آخر سر هم با رب و آب و یکمی مایع بینش، یه سس مخصوص درست کردیم و یکم که دم کشید ریختیم رو کلش و گذاشتیم خوب دم بیاد. واااااااای! عالیییییییییییییی شد! خیلی حال داد. اینقدرم زیاد بود و خوردیم که ترکیدیم. دو تا قابلمه درست کرده بودیم آخه! ( من و علی که شیرازیه درستش کردیم...:دی!!!) وای مامان! دارم میترکم!
الانم هوای خوب، یه باد ملایم از بیرون میاد، چشامم داره گرم میشه ها!!! شب همه خوش:پی
پی نوشت: جناب "یک عاشق"! هرطور راحتیا اما من خواستم اگه از دستم بر میاد کمکی کنم. اگه راحت نیستی خب نظر خصوصی بذار برام :دی!!!
ویرایش: جناب "یک عاشق"! جواب سوال منو ندادیا! بابا نمیخوام که بخورمت. میگم فقط بگو کی هستی! همین!!! منتظرما :پی راستی اینم بگم. تو زندگیم تا حالا عاشق نشدم. اوکی!؟ اینو همیشه یادت باشه...
+
نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 16:0 توسط مهيار
|
گاهی من، گاهی تو، گاهی با هم ما نمیشیم.
اما میخوام بهت بگم، حتی اگه با هم نشیم،
بازم منم تنها اونی، که بی تو فردا نمیشم.
من هنوز اون دیروزیم، که حنی حالا نشدم...

ویرایش: این کسی که نظر چهارم رو با اسم ye ashegh گذاشته کیه؟!!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 6:27 توسط مهيار
|
سلام.
"گلالو gela'lu" میدونید یعنی چی؟
یعنی کسی که نمیدونه میخواد چه غلتی کنه. گلالویگی دو حالت محض و نسبی داره. نسبی وقتیه که بدونی نسبت به چه مسئله ای گلالو شدی. محض یا مطلق زمانیه که ندونی چرا گلالویی!!!
الان من به گلالویگی محض رسیدم. همه چیزم معلومه. هدفم، راهم، همراهانم، همه چیز. اما گلالویم!!!
کسی میفهمه چیکار باید کرد از گلالویگی بیرون اومد؟!!!!
ویرایش: آره آقا فامیلیم احمدپور هست. احمدپور بوشهری. چرا؟!!!!!!
ویرایش دوم: زدم تو دیوار.... فایده نداره. هنوزم گلالویم...
+
نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 20:52 توسط مهيار
|
ماه رمضان داره روز پشت روز میگذره و ما هم باهاش داریم میگذریم! اینه عمر آدمی... یه روز اینقدر ناراحتی که میخوای سپریش کنی یه روزم اینقدر شادی که نمیدونی چطوری میگذره.. کلا همیشه فقط میگذره... و دیگر هیچ...
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 9:25 توسط مهيار
|
سلام. این بار اول نیست که از بوشهر میرم. اما خیلی فرق داره با همیشه.
1. دفعه قبلی نمیدونستم چی در انتظارمه! اما الآن نسبتا بهتر میدونم!
2. یه مدت نبودم. 2 ماه اینحا بودم. دوباره رفتن برام مشکله!!!
اما به قول به دوست باید برم که بهترین باشم! باید تموم تلاشمو بکنم! من به خودم و اون دوست اثبات میکنم که میتونم!!! دعام کنید همگی...
پ.ن: خوشحالم از آشنایی بیشتر با دوستای بوشهری.. همتونو خیلی دوس دارم...
پ.ن.2: میرم سفر همدان و شمال و شمال غرب و بعدشم تهران میمونم...
پ.ن.3: خداحافظ، اما در انتظار طلوع بعدی...
+
نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 2:41 توسط مهيار
|