تبليغاتX
mAhyAR 【ツ】 C
سلام. امشب جشن باحالی بود برای ویلاگنویسها که خیلیا هم بودن و من دیدمشون و بهم کلی خوش گذشت. چند تا عکس ازش میذارم!!!!



اینجا داریوش خان غریب زاده کارگزدان فوق العاده باحال و خوب بوشهری هستن که دارن جایزشونو از حاج آقا ابراهیمی میگیرن... من که خیلی از "بومرنگ" کاری که از ایشون پخش شد خوشم اومد... عالی بود... ایشالله همیشه شاد و سالم و موفق باشن...

من چطوری دعوت شدم؟
پاسخ:دی: تو خیابون دیدم اشك و لبخند رو دیدم گفت میای بریم؟! گفتم چرا که نه:پی!!!

تو این یکی عکس هم آقا نوید مهرپویا داره مسج بازی میکنه! بماند که خودش مسئول انتظامات جشن بود و همش کل میکشید و جیغ و سوت! شب هم با هم اومدیم خونه. کلا بچه پایه و باحالیه!!!


کلا خیلی خوب بود!!! خیلی بهم خوش گذشت من!


----------------------------------

ویرایش: ساعت 1 بود که این مطلبو نوشتم اما واقعا نتونستم جلو خودمو بگیرم و اینو ننویسم.
وقتی فیلم کوتاه آقای غریب زاده پخش میشد و ایشون هنوز به حضار معرفی نشده بودن، کیفیت صدا خیلی پایین بود. خانوم مژده غضنفری فریاد کشیدن "صدا"... حالا بماند چرا باید اینقدر ما ضعیف باشیم که اگه بهمون یادآوری نکنن یادمون نمیاد صدا ضعیفه...
اینجا بود که بعضی از بچه های با فرهنگ(!!!) و البته با نمک و وقت شناس عزیز که اونجا بودن یکی بعد دیگری فریاد هاشون رو سر دادن که "دوربین"، "اکشن!!!" و تعدادی از جمله خود بنده هم خنده ای رو چاشنی کار کردیم...
اما زمانی که آقای غریب زاده اومد روی صحنه و از بین هزاران مشکل موجود فقط عدم کیفیت پخش صدا رو اشاره کرد.... من خجالت کشیدم....
نو دلم بود باید میگفتم...
(ویرایش: ساعت 5 صبح. خواستم هر کی این مطلبو مبخونه کامل بخونه...)

---------------------------------------------
عکسای دوستان:
آقای محمود انصاری: http://www.panoramio.com/user/2155056
مریم خانومی: http://i38.tinypic.com/wjgj0z.jpg
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 0:59 توسط مهيار |

و امشب دیگه من واسه همیشه میرم...

به دنیا آمدن ما آغاز سفریست که پایان ندارد. مرگ در آن به منزله عوض کردن مسیر راه است. من راهم را عوض کردم...
+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 2:50 توسط مهيار |

دیشب صد تا قسم خوردم. قسم خوردم تو عشق جاودان من باشی. قسم خوردم به هیچ غریبه ای نگاه نکنم. تا آخرش هستم. قسم خوردم قدر شناس باشم اما چرا قدرمو ندونستن؟ چرا تو بهبهه ی زندگیم تنهام گذاشتن؟
.
.
.
.
.
اما مهم نیست. من یه آدم عصبی و داغون شدم. مهم نیست. فدای چشمات...

پ.ن:دنبال صاحب و مخاطب این متن نگرد... لطفا...
+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 2:25 توسط مهيار |

Yulia)Mama, Papa forgive m

Lena]
Out of sight, Out of mind
Out of time, To decide
Do we run?, Should I hide?
For the rest, Of My life

[Yulia]
Can we fly?, Do I stay?
We could lose, We could fail
In the moment, It takes
To make plans, Or Mistakes

[Both]
Thirty minutes, a blink of an eye
Thirty minutes, to alter our lives
Thirty minutes, to make up my mind
Thirty minutes, to finally decide
Thirty minutes, to whisper your name
Thirty minutes, to shoulder the blame
Thirty minutes, of bliss, thirty lies
Thirty minutes, to finally decide

[Lena]
Carousels, in the sky
That we shape, with our eyes
Under shade, silhouettes
Casting shade, Crying rain...

[Both]
Can we fly? Do I stay?
We could lose, we could fail...
Either way
Options change, Chances fail
Trains derail

Thirty minutes, a blink of an eye
Thirty minutes, to alter our lives
Thirty minutes, to make up my mind
Thirty minutes, to finally decide
Thirty minutes, to whisper your name
Thirty minutes, to shoulder the blame
Thirty minutes, of bliss, thirty lies
Thirty minutes, to finally decide

[Lena]To decide
[Yulia]To decide, To decide
[Lena]To decide
[Yulia]To decide
[Lena]To decide
[Yulia]To decide
[Lena]To decide
[Yulia]To decide

امشب میخورم صد تا قسم میخوام زندش کنم  با رنگ قلم...
امشب تکلیف زندگیمو روشن میکنم و همش رو هم ثبت میکنم. همینجا. منتظر باشید...
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 2:22 توسط مهيار |