تبليغاتX
mAhyAR 【ツ】 C

بعد از مدت های زیادی بازم دلم گرفته... ساعت 4 صبح چهارشنبه، 23 بهمن 87 هست و من واقعا نمیدونم چمه. بیخوابی زده به کلم و سر درد و بیداری های شبانه که هر چند وقت یکبار میاد به سراغم. اما اینبار به جای فکر کردن بیشتر ذهنم ریخت به هم... ذهنی که یک ساله داره یه موج شبه سینوسی با فرازهای با شیب آروم ولی فرودهای سریع رو طی میکنه... زندگیم روز به روز در حال پیشرفته اما گاهی یهو اونقدر میاد پایین که همه اون بالارفتن قابل چشم پوشی میشه...

من تو سبک نوشتنم از کسی تقلید نمیکنم جون اصولا اونقدر کتاب نخوندم که با سبک فرد خاصی آشنا باشم. کتابایی که میخونم text علمی و پزشکی و مهندسین و اصلا سبک ادبی ندارن و توشون خبری از این چرت و پرتایی که من نوشتم نیست...

اما واقعا مشکل من یه جای دیگست...

دارم فکر میکنم اما به نتیجه ای نمیرسم...

مدتهای زیادیه همش دارم سعی میکنم زندگیمو بهتر کنم. خیلیا میگن زندگیت خوبه خیلیا هم مخالفن اما در کل من میدونم که زندگی بدی ندارم. میلم به تغییرش به خاطر نارضایتی از وضع گدشتم نیست. نارضایتی از وضع آیندم داغونم میکنه... نمیدونم دارم به کجا میرم دارم چیکار میکنم...

مثلا اینو میدونم که اگه هیچ کار خاصی نکنم با این شیب کم اما نسبتا ثابتی که زندگیم گرفته میتونم به یه جاهایی برسم اما ارضام نمیکنه...

بذار یه فال حافظ بگیرم... همدم همیشه این موقع های من...

نغمه

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد/ نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی/ که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

...

نتیجه فال: کسی که با عشق و ایمان در زندگی قدم بر میدارد، اگر زر و زور هم نداشته باشد،خدا را که دارد،شما هم به کار و کوشش و خدا توکل کنید...

من وافعا خدا رو دارم؟ چقدر تا حالا تو زندگیم خدای خودمو تنها گذاشتم؟ چند بار شده که به حرفاش گوش نکردم و بهش اهمیت ندادم؟ آخه چرا؟ چرا زندگی من اینجوری شده؟

خودم همیشه به دوستام میگم با چراها کاری نداشته باشن، با چهها کار داشته باشن و بدونن چه خبره، نه اینکه چرا این خبره. اما وقتی که خودم سر درد میگیرم و حالم وخیم میشه، دیگه هیچی حالیم نیست...

یه زمانی تو جمع خودمون اسطوره انرژی و حرف زدن و شادی و اینا بودم اما چی شد اون مهیار؟ کجا رفت اون کسی که شاد بود، پر تلاش بود، زنده بود؟ کجا رفت؟!! دلم میخواست آه آخرین چیزی باشه که از این لحظات تجربه میکنم اما اینطور نیست... آه تازه اولین قانون من شده... دومین قانونم سنگ بودنه... محیت نمیکنم... البته اونطور که تو یلاگم تو 360 نوشتم محبت میکنیم همه به هم اما اونطوری که خودم دوس دارم... خبری از اون محبتا نیس دیگه... خبری از هیجان اینکه 3 روز تا 14 فوریه، روز ولنتاین یا 6 روز تا 29 بهمن، روز عشق ایرانی آریایی مونده... خبری حتی از خود من نیس...

میدونم کمتر کسی پیدا میشه که حرفای منو کامل بخونه اما نمیدونم چرا بازم میام اینجا و مینویسم... آدما اصلا عوض نمیشن... این نتیجه ای هست که خودم از زندیم گرفتم.. هر اشتباه هر کدوم از ما هر چقدرم که کوچیک باشه میتونه تا آخر عمر گریبانمونو بگیره و لهمون کنه و داغونمون کنه...

اه بسه... دوس ندارم حرف تکراری بزنم... اما نمیدونم یه حس مشابه و همیشگی 2-3 ساله رو چطوری میتونم با کلمات جدید بیان کنم... بهتره که سکوت کنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 4:15 توسط مهيار |

سلام. یه چیزی نوشتم. خوشحال میشم اگه بخونیدش و نظرتونو بگید.

دختر و پسری بودن که همدیگرو میشناختن. پسره خیلی دختره رو دوس داشت اما دختره نه! مثل همه قصه های دیگه دختره توجهی به پسره نداشت و پسره سرشار از خواهش و تمنا و تقاضا... تا این که روزی بعد از مدتها اتفاقی همدیگرو دیدن. دختره خیلی عادی برخورد کرد اما پسره سرریز از احساسات و شادی شده بود. دوید سمت دختره. خواست اونو بغل کنه اما دختره نذاشت. خودشو کشید کنار... وای که چقد اون پسر له شد تو اون لحظه...ء

پسره رفت... رفت و دیگه هیچوقت بر نگشت. هیچکس، حتی نزدیکترین دوست اون پسر هم نفهمید که چش شده. فقط خودش بود که میدونست غم فراقه که داغونش کرده. اما چه فراقی؟ فراق چه معنی داره وقتی هیچ وصالی نبوده؟ این یکی از میلیونها سوالی بود که ذهن اون پسر رو به خودش مشغول کرده بود و نمیذاشت زندگی عادیشو بکنه... عادی که هیچی زندگی غیر عادی هم نمیتونست داشته باشه... روز به روز داغون تر و فرسوده تر شد. یه جوون 25 ساله که اگه کسی میدیدش نفرین میفرستاد به هر کسی که بگه کمتر از 50 سال داره... اما اون...ء

سالها گذشت. دختره بعد مدتها تازه فهمیده بود یه جایی تو قلبش سوراخه... یه عشق... یه علاقه... یه کسی که خواست و نخواست و نبود... فهمید این، جای همون پسرست... خیلی دلش تنگ شده بود. مدتها دنبالش گشت. ردشو گرفت. فهمید از اون شهر رفتن. دنبالشو گرفت. ردشو گرفت تا بالاخره... مامان اون پسر رو دید. شکسته شده بود. هر چی باشه چند سال گذشته بود. سراغ پسره رو ازش گرفت. اشک از چشای مامانه سرازیر شد... " پسرم..."ء

آره، نتونسته بود دووم بیاره. نه، اشتباه نکن. هنوز اونقدر ضعیف نبود که خودکشی کنه اما اونفدر ضعیف بود که دیگه نتونه ادامه بده

دختره داغون شده بود... افسرده... نتیجه چند هفته گشتن و سفر کردنش شده بود یه مشت خاک و استخون، که حالا حتی مطمئن نبود اون خاک و استخون هم بخوانش... نمیدونست چیکار کنه... چند ماه گذشت و نتونست کنار بیاد و فراموش کنه پسره رو... تنها راه چاره رو تو این دید که به زندگی فلاکت بارش خاتمه بده... اما درست شبی که تصمیم گرفته بود صبحش خودشو راحت کنه، یه خواب دید... یه خواب قشنگ...ء

پسره از دور میومد. دستشو دراز کرد به سمت دختره. دختره هم همینطور. دست همو گرفتن... تو یه محیط بزرگ و قشنگ که هیچکی نبود جز اون 2 تا. اما این همش یه خواب بود... دختره میدونست. پسره از دختره خواست که خودشو نکشه. گفت که راحت باشه و سعی کنه زندگیشو بکنه... دختره هم قبول کرد

صبح شد. از خواب بیدار شد. انگار راحت شده بود دختره بیچاره. بار سنگینی از رو دوشش نشسته بود زمین. حس میکرد با انرژی که از این خواب و از حرفای پسره گرفته میتونه سالها زندگی کنه. شاد شده بود. همه تعجب میکردن از اینکه این، همون دختر روزهای پیش باشه. اما اون میدونست همه اینا یه خواب بوده. کاشکی خواب نبودن. کاشکی اون پسره هنوزم بود. کاشکی تو دنیای واقعی دستشو میگرفت

شب شد. دوباره خوابید. به این امید که بازم خواب پسره رو ببینه. اما ندید. یک شب دیگه، دو شب دیگه، چندین هفته گذشت.. بالاخره خوابشو دوباره دید. این بار قشنگ تر از قبل. زیباتر از کل گذشته ای که برش گذشته بود... اما اون نمیخواست که اینا همه فقط یه خواب ساده باشه...ء

صبح هر کسی که دختره رو میشناخت رو سر دختره بودن. پزشکی هم که با اورژانس تازه رسیده بود، گفت که ساعت هاست تموم کرده. یه ملحفه سفید کشیدن رو سرش. همه گریه میکردن. اما دختره لبخند زده بود. اون راضی بود از این خوابی که هیچوقت ازش بیدار نشده بود...راضی بود

* اولین نوشتمه. ایراداشو بهم بگید تا برطرف کنم. مرسی...:لبخند

+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:42 توسط مهيار |

هر اومدنی هست و یه رفتنی...

گرچه فک کنم هیچکسی اومدنم رو حس نکرد... اما رفتنم رو حس خواهند کرد... چون متفاوت میروم.... تا به همیشه میروم...

دلت که میگیره، بلاگفا جای خوبیه... اما فقط وقتایی که دلت میگیره... و نه وقتایی که دلت نمیگیره...

+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 15:43 توسط مهيار |


عزیز من! خوشبختی، نامه ای نیست که یک روز، نامه رسانی در خانه ات را بزنده و آن را به دستان منتظر تو بسپارد

گاهی، چه بخوایم و چه نخوایم، خوشبختی ازمون فاصله میگیره و ما به تنهایی نزدیک میشیم. اونقدر که برامون قابل باور نیست... و این وضعیت الان منه...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 1:50 توسط مهيار |

سلام!

انگار اومدیم بوشهر خرید! هه!

صبح که با خواهرم رفتیم شلوار و تی شرت گرفتم، همینجوری الکی! دوس داشتم:زیون! عصر هم رفتم ساعت خریدم!

http://www.watchesonnet.com/images/images_127/large/T34.1.488.52.jpg

تیسوت، PR50

در بدو ورود به بوشهر...!!!

در روزهای آتی بیشتر گشت خواهیم زد!!!

پیشنهادات برای الافی پذیرفته میشود!!!

--------------------------

ویرایش : آره فرق میکنه! بگو اسمتو! اینجوری عصبی میشم. مرسی از همکاریت:)

+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 1:33 توسط مهيار |

سلام دوستان. عذر میخوامک از اونا که نظر داده بودن که جواب نظراشونو ندادم. همین الانشم کلی گرفتارم:(

امشب میام بوشهر! ساعت ۷:۴۰ پروازمه به سمت خونه... دلم برای همه چیز تنگ شده... و همینطور برای خیلی از دوستام...

از این به بعد بیشتر میام اینجا! به امید موفقیت همه دوستای گلم... :*

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 10:3 توسط مهيار |