تبليغاتX
mAhyAR 【ツ】 C - یه قصه ساده - میشه بخونیدش لطفا؟
سلام. یه چیزی نوشتم. خوشحال میشم اگه بخونیدش و نظرتونو بگید.

دختر و پسری بودن که همدیگرو میشناختن. پسره خیلی دختره رو دوس داشت اما دختره نه! مثل همه قصه های دیگه دختره توجهی به پسره نداشت و پسره سرشار از خواهش و تمنا و تقاضا... تا این که روزی بعد از مدتها اتفاقی همدیگرو دیدن. دختره خیلی عادی برخورد کرد اما پسره سرریز از احساسات و شادی شده بود. دوید سمت دختره. خواست اونو بغل کنه اما دختره نذاشت. خودشو کشید کنار... وای که چقد اون پسر له شد تو اون لحظه...ء

پسره رفت... رفت و دیگه هیچوقت بر نگشت. هیچکس، حتی نزدیکترین دوست اون پسر هم نفهمید که چش شده. فقط خودش بود که میدونست غم فراقه که داغونش کرده. اما چه فراقی؟ فراق چه معنی داره وقتی هیچ وصالی نبوده؟ این یکی از میلیونها سوالی بود که ذهن اون پسر رو به خودش مشغول کرده بود و نمیذاشت زندگی عادیشو بکنه... عادی که هیچی زندگی غیر عادی هم نمیتونست داشته باشه... روز به روز داغون تر و فرسوده تر شد. یه جوون 25 ساله که اگه کسی میدیدش نفرین میفرستاد به هر کسی که بگه کمتر از 50 سال داره... اما اون...ء

سالها گذشت. دختره بعد مدتها تازه فهمیده بود یه جایی تو قلبش سوراخه... یه عشق... یه علاقه... یه کسی که خواست و نخواست و نبود... فهمید این، جای همون پسرست... خیلی دلش تنگ شده بود. مدتها دنبالش گشت. ردشو گرفت. فهمید از اون شهر رفتن. دنبالشو گرفت. ردشو گرفت تا بالاخره... مامان اون پسر رو دید. شکسته شده بود. هر چی باشه چند سال گذشته بود. سراغ پسره رو ازش گرفت. اشک از چشای مامانه سرازیر شد... " پسرم..."ء

آره، نتونسته بود دووم بیاره. نه، اشتباه نکن. هنوز اونقدر ضعیف نبود که خودکشی کنه اما اونفدر ضعیف بود که دیگه نتونه ادامه بده

دختره داغون شده بود... افسرده... نتیجه چند هفته گشتن و سفر کردنش شده بود یه مشت خاک و استخون، که حالا حتی مطمئن نبود اون خاک و استخون هم بخوانش... نمیدونست چیکار کنه... چند ماه گذشت و نتونست کنار بیاد و فراموش کنه پسره رو... تنها راه چاره رو تو این دید که به زندگی فلاکت بارش خاتمه بده... اما درست شبی که تصمیم گرفته بود صبحش خودشو راحت کنه، یه خواب دید... یه خواب قشنگ...ء

پسره از دور میومد. دستشو دراز کرد به سمت دختره. دختره هم همینطور. دست همو گرفتن... تو یه محیط بزرگ و قشنگ که هیچکی نبود جز اون 2 تا. اما این همش یه خواب بود... دختره میدونست. پسره از دختره خواست که خودشو نکشه. گفت که راحت باشه و سعی کنه زندگیشو بکنه... دختره هم قبول کرد

صبح شد. از خواب بیدار شد. انگار راحت شده بود دختره بیچاره. بار سنگینی از رو دوشش نشسته بود زمین. حس میکرد با انرژی که از این خواب و از حرفای پسره گرفته میتونه سالها زندگی کنه. شاد شده بود. همه تعجب میکردن از اینکه این، همون دختر روزهای پیش باشه. اما اون میدونست همه اینا یه خواب بوده. کاشکی خواب نبودن. کاشکی اون پسره هنوزم بود. کاشکی تو دنیای واقعی دستشو میگرفت

شب شد. دوباره خوابید. به این امید که بازم خواب پسره رو ببینه. اما ندید. یک شب دیگه، دو شب دیگه، چندین هفته گذشت.. بالاخره خوابشو دوباره دید. این بار قشنگ تر از قبل. زیباتر از کل گذشته ای که برش گذشته بود... اما اون نمیخواست که اینا همه فقط یه خواب ساده باشه...ء

صبح هر کسی که دختره رو میشناخت رو سر دختره بودن. پزشکی هم که با اورژانس تازه رسیده بود، گفت که ساعت هاست تموم کرده. یه ملحفه سفید کشیدن رو سرش. همه گریه میکردن. اما دختره لبخند زده بود. اون راضی بود از این خوابی که هیچوقت ازش بیدار نشده بود...راضی بود

* اولین نوشتمه. ایراداشو بهم بگید تا برطرف کنم. مرسی...:لبخند

+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:42 توسط مهيار |